پایگاه خبری خومه

تبليغات

تبليغات

تبليغات

تبليغات

تبليغات
کد خبر: 1139
تاریخ انتشار: ۲۹ام دی ۱۳۹۵  ساعتدی ۲۹, ۱۳۹۵

یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دادمی زد کهنه قالی می خرم دست دوم کهنه قالی می خرم
کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری /؟!کوزه خالی می خرم
اشک درچشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است نان درسفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟!!!
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم مرده بود …
خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آی آقا !سفره خالی می خرید…
=+ =+ =



نظرات بسته است

آخرین اخبار
آمار بازدید
بازديد امروز : 59
افراد آنلاين : 1
بازديد ديروز : 27
بازديد اين هفته : 232
بازديد اين ماه : 1140
بازديد کل : 59381
ورودي گوگل : 1
تعداد لينک ها : 0